خرید بک لینک

امتحانات سخت...بد...اینا یه طرف،خبر کوچ اجباری هم یه طرف:(

برچسب: نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 21:56

در جواب عنوان پست باید بگم:به خواب! امروز داشتم دزیره رو میخوندم...همزمان یاد دوستم افتادم.بهم ربط دارن یه جورایی.البته از نظر من!سیاست سینگل فور اوری رو میخواد پیشه کنه این دوست ما.از اون دختراییه که اهل هیچ برنامه ای! نیست و همیشه سعی کرده محکم روی پای خودش بایسته. داشتم فکر میکردم چرا هرچقدرم یک زن...یک دختر،قوی باشه،بازم ضعیفه.و سعی کردم از راه منطقی بهش نگاه کنم.خیلی جاها یک زن قوی هست و آفریننده،و کردها چه زیبا خطاب میکنن زن رو،آفِرَت! اما بازهم زن در هر شکل و صورتی،مفعوله خطرات و افکار و...هست. نه اطلاعات و مطالعه ای راجع به فمنیست ها داشتم،نه علاقه ای به متمایل شدن به افکار گروهی خاص دارم.چون شاید شاید شاید این طور باشه که هر گروه و طیف خاص،یه چهارچوب هایی دارن که قطعا برای آدمی مثل من منطقی نیست که خودم رو درگیر چهارچوب های فکری خاصی کنم...آدم ها شاید بعضیاشون عقاید مشابهی داشته باشن،اما صرفا فقط تشابه هست.تطابق کامل نیست.منظورم اینه که این حرفا برخواسته از افکار فمنیستی و نمیدونم چی چی نیستن. اما شاید باید گفت چه اهمیتی داره؟سخت گیرد این جهان بر مردمان سخت گیر...(من اینطوری این مصرع رو دوست دارم)مهم اینه که من چایی نخوردم!برم آب بذارم رو گاز...

برچسب: نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 21:56

چند وقت پیش،حدودا 3هفته پیش،شنیدم یکی از هم دوره ای های دوران راهنمایی و دبیرستانم،رفته روسیه.این بنده ی خدا نه اینکه دانش آموز بدی بوده باشه،اصلا! ولی با یه توهم خاصی بالا اومد.توهم اینکه کسی به گرد پای من نمیرسه و ...و علنا هم بیانش میکرد.و وقتی هم کسی گرد پاش که هیچ،خودشوهم پشت سر میذاشت...نگم برات که چه بازخوردهایی داشت!در رشته ی خودمون موفق نشد تو کنکور نتیجه بگیره...و آروزی مادرش که پزشک شدنش بود رو دنبال کرد اما در این زمینه هم بی نتیجه موند.مادرش کلا دوست داشت اونقدر حرف برای گفتن داشته باشه،که هیچ وقت جلوی کسی کم نیاره.از تعداد یخچال و فریزرای خونشون تا متراژ خونه و حقوق ماهیانه و پسربرادرش که آقای دکتره و دخترخواهرش که مهندس فلان جاست و عزت و احترامی که تو خانواده ی شوهر براش قائلن و...و و و.و برای پزشک شدن دخترش طبیعیه که از هیچ تلاشی مضایغه نکنه.خلاصه که هم دوره ای ما اینجا چیزی دستشو نگرفت ولی روسیه که بود!پول هم بود.سختی پذیرش تو کشورایی مثل آلمان و سوییس و آمریکا هم که نبود.انگیزشم که بود!رفت! و امیدوارم هم از نظر درسی پیشرفت کنه هم فضاش عوض شده باشه و یکککم طرز فکرش تغییر پیدا کرده باشه.از خودش حرفی نمیشه زد،اما فضایی که ماهم ازش برای مثلا آموزش! استفاده میکردیم رو به طرز بدی سنگین و تا حدی متشنج کرده بود.باور نداشت که راه پیشرفت هرکسی جداست و دنیا اینقدر وسیعه که

برچسب: نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 19:10

بعضی اوقات که یاد یه صحنه هایی از زندگیم میفتم،اونقدر حالم خوب میشه که دلم میخواد اون لحظه از اون درچه به اطرافم نگاه کنم.در حالی که اون لحظاتی که گفتم،اتفاق خاصی هم نیفتاده...مثلا یکیش یه روز ظهره...زمانی که5-4ساله بودم.تو هال نشسته بودم و نقاشی میکشیدم.زمستون بود.و یه آفتاب ملایمم افتاده بود اون قسمتی که من نشسته بودم.منتظر بودم مامان از سرکار بیاد.و خیلی آروم و بی دغدغه بودم. اون لحظه هیچ حسی نسبت به اون لحظات و ثانیه ها نداشتم...اما بعدها،خیلی بعدترها شد یکی از صحنه هایی که دلم میخواست بعضی اوقات دریچه ی چشم و ذهنم اونطوری همه جا رو ببینه...

برچسب: نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 7 دی 1396 ساعت: 17:24

انسان هایی با آرمان های متعالی و بزرگ....گاهی چنان دور میشن از راهشون،از خواسته هاشون که حس تنفر پیدا میکنن نسبت به خودشون.آرمان بزرگ و متعالی استاندارد خاصی داره؟؟!به نظرم بله اما قصه ساده تر از این حرفاست.اونقدر پیچیده نیست...هر استانداردی در سطح فکر هر آدمی میتونه بیاد و یه شکل بگیره.شکل ها متفاوتن،اما درون مایه ها یکسانن...+فقط به مدل جورابی که خوشم میومد جدیدا دست پیدا کردم! وگرنه به هیچ چیز درخوری از خواسته هام نرسیدم! باز خوبه جوراب هست!!!!!!!!!!+وقتی آدم های یک شهر باهم مشکل دارند!

برچسب: نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 7 دی 1396 ساعت: 17:24

یادداشت شماره 47:

خب به طور کلی وضعیت خاک بر سرانه ای دارن بعضی زندگی ها...یا بهتر بگم وضعیت خاک بر سرانه ای دارن بعضی از آدما.

#دهن های فضلاب طور

برچسب: نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 16:11

چمدان نبسته...منِ خسته...فکر به بعضی کارهای درستِ به ظاهر اشتباه...یا شایدم اشتباه به ظاهر درست...برگشتن از13بدری که موش آب کشیده کرد منو...خواب ساعت10...بیدار شدن ساعت 2ونیم صبح...و باز فکر به همون اشتباهات یا ...حالا هر چی...بدتر از همه،فکر دو تا از کتابایی که تو عید حتی یک صفحشونم خونده نشد...و م

برچسب: نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 16:11

یادداشت شماره 46: فکر میکنم من خیلی مدیون این چینی های گل سرخی هستم...هیچ وقت هم ظرف های جدید با مدل های جدیدشون نتوستن جای گل سرخی هارو برای من بگیرن.اونقدر که، از شکستنشون میترسم...و این باعث میشه ازشون استفاده نکنم اما از طرفی دوستشون دارم...مثل بعضی آدم ها....فلسفه ی عمیقی داره دوست داشتنشون،احت

برچسب: نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: شنبه 5 فروردين 1396 ساعت: 18:48

صفحه بندی